کد خبر: ۲۳۲۲۹
تاریخ انتشار:۱۸ مهر ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۵
مصائب شهدای کربلا تا هنگام شهادت امام حسین(ع)

گفتگوی مسلم (ع) و ابن زیاد

حضرت مسلم(ع) را اسیر کرده نزد ابن زیاد آوردند.

وقتی که مسلم(ع) را نزد ابن زیاد آوردند،سلام نکرد.

پاسبانی گفت:به امیر و فرماندار سلام کن.

حضرت مسلم(ع) به او فرمود:ساکت باش وای بر تو،او امیر و فرماندار من نیست.

ابن زیاد گفت:اشکالی ندارد،سلام کنی یا نکنی کشته خواهی شد.

حضرت مسلم(ع) فرمودند:اگر تو مرا بکشی تازگی ندارد،بدتر از تو بهتر از مرا کشته است...

ابن زیاد گفت:ای مخالف سرکش،بر پیشوایت خروج کردی،وصف اتحاد مسلمین را درهم شکستی،و فتنه و آشوب به راه انداختی.

حضرت مسلم(ع) فرمودند:ای پسر زیاد!وحدت مسلمین را معاویه و پسرش یزید درهم شکستند و فتنه و آشوب را تو و پدرت برده ی بنی علاج از ثقیف برپا نمودید و من امیدوارم که خداوند مقام شهادت را بدست بدترین خلق نصیبم گرداند.

ابن زیاد گفت:در آرزوی چیزی بودی که خداوند آن را به ثمر نرسانید و بدست اهلش سپرد.

مسلم(ع) فرمود:ای پسر مرجانه!چه کسی صلاحیت آن را دارد.

ابن زیاد گفت:یزید بن معاویه

حضرت مسلم(ع) فرمودند:سپاس خداوند را،ما به رضای خدا راضی هستیم،خدا بین ما و شما حکم کند.

ابن زیاد از شدت خشم به مسلم(ع) و علی(ع) و حسن و حسین(ع) ناسزا می گفت.

حضرت مسلم(ع) به او گفت: "تو و پدرت سزاوارتر به این ناسزاها هستید،هرچه خواهی بکن ای دشمن خدا."

ابن زیاد به "بکران بن حمران "دستور داد که حضرت مسلم(ع) را به بالای قصر ببرد و به قتل برساند،بکر بن حمران،مسلم(ع) را به بالای قصر می برد،حضرت مسلم(ع) تسبیح و ذکر خدا می گفت و بر پیامبر(ص) صلوات می فرستاد و می گفت:خدایا خودت بین ما و این گروه حکم کن.

بکر بن حمران که ضربت سختی از مسلم(ع) خورده بود و کینه ی مسلم(ع) را در دل داشت آن حضرت را بالای قصر برد،و او را از بالای قصر به طرف زمین سرازیر کرد و گردنش را زد،سر مقدسش جدا گردید،سرش را به زمین انداخت و سپس بدنش را از بالا به سوی زمین افکند و با این کیفیت جانخراش آن حضرت را شهید کرد.

وصیت های حضرت مسلم(ع)

در عبارت دیگر می خوانیم:حضرت مسلم(ع) را که سخت مجروح و ناتوان شده بود به صورت اسیر به قصر فرمانداری آوردند،حضرت سخت تشنه شده بود،در کنار دروازه ی قصر،جمعی در انتظار اجازه ی ورود بودند،عمروبن حریث نیز در آن جا بود،و کوزه ی آبی در نزدیک آنجا قرار داشت،حضرت مسلم(ع) فرمود:شربتی از آب به من بدهید،آن گاه نشست و بر دیوار تکیه داد،عمروبن حریث غلام خود را فرستاد و او ظرف آبی آورد و به مسلم داد،مسلم(ع) ظرف را بدست گرفت همین که خواست بیاشامد،آب خون آلود شد،آن آب را ریخت و آب دیگری آوردند،بازخواست بیاشامد،از دهان و لب های خون آلودش،خون به آب رسید و آب را نیاشامید،بار سوم ظرف را پر از آب کردند،خواست بیاشامد،دندان های پیشین حضرت درمیان ظرف ریخت و فرمود:"حمد و سپاس خدای را،اگر این آب روزی من شده بود،آن را نوشیده بودم."

(چنین قسمت شد که تشنه باشم)در همین حال فرستاده ی ابن زیاد آمد و دستور داد آن حضرت را وارد قصر کنند.

حضرت مسلم(ع) وارد قصر شد...

ابن زیاد بعد از سخنان بی شرمانه ای گفت:حتما کشته خواهی شد،حضرت مسلم(ع) فرمودند:اکنون که کشته می شوم اجازه بده وصیت خود را بیان کنم،ابن زیاد اجازه داد،حضرت مسلم(ع) عمر سعد را در آنجا دید،و به او فرمودند:ای پسر سعد،بین من و تو خویشاوندی هست،وصیتی دارم آن را انجام بده،ولی وصیتم پنهانی است.عمر سعد از شنیدن وصیت حضرت مسلم(ع) سرباز زد،ابن زیاد به او گفت:وصیت پسر عمویت را بپذیر،عمر سعد برخاست و با مسلم کنار مجلس آمد و در کناری نشستند،و ابن زیاد هردو را می دید.

حضرت مسلم(ع) به عمر سعد فرمود:

●من در شهر کوفه هفتصد درهم قرض گرفته ام،زره و شمشیرم را بفروش و قرضم را ادا کن.

●وقتی کشته شدم،بدنم را از ابن زیاد بگیر و دفن کن.

●کسی را نزد امام حسین(ع) بفرست تا او را از این سفر بازدارد،زیرا من برای او نوشته بودم که مردم با او هستند،اکنون گمانم در راه هستند و به طرف کوفه می آیند.