اندیشه‌ای داریم به وسعت ایران
دوشنبه
دوشنبه 27 آبان 1398
25 خرداد 1398 25 خرداد 1398
15:00 15:00

روایتی از دیکتاتور در مغرب

سرای دربار مملو از زنان بی هویت بود، زنان مجهول و ناشناخته ای که زندگی خود را افسرده در انزوا می گذراندند و خستگی روی صورتشان نقش می بست.

دختران بی هویت در درباره شاه مغرب

به گزارش سلام نو، خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد.

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش پانزدهم آن را می خوانید:

دقایقی دیگر، شبح سنگین هواپیمای 747  از پرده ای از ابرها عبور می کند، آسمان آزادی برای همیشه در برابرم باز می شود. در طرف دیگر، ده هزار متر دورتر زیر پای من، مرد زندگیم، خانواده ام، زندگی جدیدی که گویی دست نخورده است، منتظرم است، انگار که آن بیست و چهار سال زندان جدا افتاده چیزی جز کابوس نبود. آسمان آبی است، آن قدر آبی که گویی رویایی است، در خودم احساس کردم انگار در دنیای دیگری هستم.

سواحل مغرب دور و ناپدید شدند، اسپانیا از راه رسید. چند سال نیاز بود تا به این جا برسم، در این هواپیمای به آسانی روان، در میان چهره های غریبه...

همه چیز از سال 1958 آغاز شد، وقتی که دختربچه کوچکی بودم و به تقاضای شاه محمد پنجم (1911-1961) جانشین پیغمبر و از سلاله سادات، در کاخش مورد استقبال قرار گرفتم، به آن جا رفتم تا مثل یک شاهزاده در کنار دختر عزیزدردانه مادر و دختر تاثیرگذار نازپرورده شاه تربیت شوم. نامم در زبان عربی یعنی «ملکه کوچک». در آن موقع من «ملکه کوچک» برای محمد اوفقیر، پدرم، بودم. و به شکل غریبی بعدا هم زمان شاهزاده زورکی، بذله گو، پیشگو و افسرده شدم، مثل درباری های قرون وسطا که متخصصان نسخ خطی دنبال بعضی های آنها در کتاب های قدیمی می گردند. کسانی که همیشه نبایدها به روی چشمان افسرده آن برگزیده ها بسته می ماند، و مربیان آنها را برای اصلاح رفتارشان بی ملاحظه مستقیما شلاق می زنند. من به شخصیت قدرتمندم متکی بودم و با مقاومتم بیش از آنچه تیم ریفل آموزش می دادند آموختم، ریفل، مربی الزاسی که از طرف کُنت پاریس برای شاه فرستاده شده بود. این مربی که دو چشم بزرگ مردانه آبی فوق العاده داشت و از مردها متنفر بود، هیچ وقت نه غذا را دوست داشت و نه ابراز هم دردی، به این ترتیب به خوردن نان باگت (نان مشهور فرانسوی) عادت کردیم. من خنده های مشترک و لحظاتی که سوار کالسکه می شدیم و کاخ های حیات دار گرد با معماری فوق العاده و پیست های اسکی ایفران که مخصوص ما بود را فراموش نمی کنم. بین شرق و غرب مثل تاب در رفت و آمد بودم، در خانه مان فرانسوی صحبت می کردم و در کاخ عربی، عبارت های رایج درباری ها را رعایت می کردم.

جای من در مغرب کجاست، دائما از من پرسیده می شود و گفته می شود که من به «Dar-el-Mehzran» یا دار الخلافه منتسب هستم. اما شاهزاده نبودم، و زندگی ام، که در زندان گذراندم این را تایید می کند. در هر شکلش ارزانی قدرت بودم، و همچنان هستم. در پوشش عجیب و غریب کودکی، شورش در اعماق وجودم موجود بود. نمی خواهم ناشناس بمانم. از پیش! وقتی که حضورت را در دربار می پذیرند، تو را از گذشته و ریشه هایت جدا می کنند، هر چه در توان دارند صرف می کنند تا تو را قانع کنند که دیگر خانواده نخواهی داشت. سرای دربار مملو از زنان بی هویت بود، زنان مجهول و ناشناخته ای که زندگی خود را افسرده در انزوا می گذراندند و خستگی روی صورتشان نقش می بست، بعد از این که به دروغ پیش شاه شاد نمایان می شدند و مفتخر حضور بودند. البته، حسن دوم را دوست داشتم، پدرخوانده ام، سختگیر، بدبین، قبل از آن که جلاد بی رحم خانواده ام شود. می خواستم از فقس خارج شوم، زندانی بودم، اما می دانستم که خانواده دارم و می خواهم آنها را ببینم.

ادامه دارد...

اخبار مرتبط

icon news

قاچاق کتاب دغدغه اصلی این روزهای ناشران

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: فرصت‌هایی که قاچاق کتاب از مولفان و ناشران می‌گیرد فرص...

دیدگاه خود را بنویسید

icon news