اندیشه‌ای داریم به وسعت ایران
پنج‌شنبه
پنج‌شنبه 21 آذر 1398
26 تیر 1398 26 تیر 1398
13:39 13:39

سخت نگیر مشتی

بهزاد عبدی در صفحه شخصی خود داستانکی با عنوان «سخت نگیر مشتی» نوشته خودش را منتشر کرد که در آن نوشته است:

این مشت حسن مرده شور بود که نشسته بود تا مرده شور با عنبر و کافور، غسل دهد و بشویدش. نگاهش به مرده شور جوانی افتاد که چند روز پیش، وقتی مشتی پایش سر خورده و شکسته بود، به جای او استخدام کرده بودند.

دوستش داشت. همه اصول مرده شوری را خودش به او آموخته بود. اسمش حسام بود و انگار جای پسر نداشته اش را پر کرده بود. پسری که دوست داشت یک روز در لباس دکتری ببیند.

حسام، دهان همه جنازه ها را دقیق وارسی می کرد اگر دندان طلایی چیزی داشتند با انبر درش می آورد و می انداخت در سطل کوچکی که پر از پلاک های پلاتین و طلا بود.

مشتی از این کار او اصلا خوشش نمی آمد.

و همیشه می گفت:

دزدی دزدیه، پسر جان! مرده و زنده هم نداره.

و حسام همیشه با این جمله که:

اون که دستش از دنیا کوتاهه. چه فرقی می کنه؟!

تو جیب من باشه یا توی دهنش که به سال نکشیده خودش می افته از تو دهنش بیرون و قاطی خاک گور معلوم نیست چی می شه؟! سخت نگیر مشتی!

مشتی هم خنده ی محبت آمیزی می کرد و دندان روکش طلایش چشم حسام را می دزدید.

مشت حسن، همکار دیگرش را دید که مثل همیشه اخمو، عصبی و ناراضی با غیظ دائمی اش جنازه ها را پشت و رو می کرد. یادش آمده بود که به آرامی گفته بود:

مسعود خان، با جنازه این طور برخورد نمی کنند.

کمی آرام تر برادر من!

و مسعود طبق معمول می گفت؛

اون که دستش از دنیا کوتاهه. چه فرقی می کنه؟

من بشکنم استخونش رو یا فشار اول قبر

استخون هاش رو خرد و خاک شیرکنه.

سخت نگیر مشتی!

مشت حسن هنوز توی صف بود.

به یاد کفنی افتاد که سال ها قبل که به مشهد مقدس مشرف شده بود، با شور و اشتیاق داده بود

دعای محافظت از فشار شب اول قبر را با خط خوش بنویسند مبادا یک وقت استخوان هایش خرد شوند و روکش طلای دندان هایش از فشار زیاد بیرون بیفتند.

ولی حال نمی دانست نصیب حسام می شود یا نصیب مسعود.

ولی واقعا چه فرقی می کند؟ او که دستش از دنیا کوتاه است.

دندان های طلایش را به یغما ببرند یا استخوان هایش را بشکنند!

بهزاد عبدی تیرماه ۱۳۹۸

دیدگاه خود را بنویسید

icon news