اندیشه‌ای داریم به وسعت ایران

سه‌شنبه
سه‌شنبه 28 خرداد 1398
26 فروردین 1395 26 فروردین 1395
14:30 14:30

داستانک فدای نگاه بابا

دکتر نگاهی سرد به رفتگر کرد و با همان حالت به او گفت که هیچ کاری ازدستش برنمی آید و قانون بیمارستان است و باید هزینه را به طور کامل پرداخت کند تا کارهای درمان انجام شود.

داستانک فدای نگاه بابا

دکتر نگاهی سرد به رفتگر کرد و با همان حالت به او گفت که هیچ کاری ازدستش برنمی آید و قانون بیمارستان است و باید هزینه را به طور کامل پرداخت کند تا کارهای درمان انجام شود.

اوایل صبح یک روز پاییزی رفتگری درحالی که یک دختربچه ی ظاهرا بی هوش و پراز خون روی دستانش بود وارد اورژانس شد و داد میزد دکتر کجاست؟

این بچه داره میمیره.

هیچ کس به این موضوع اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد را آوردند و اعلام کردند که بچه باید به اتاق عمل برود.

پرستار به مرد رفتگر گفت:"شما برید کارهای اداری و مالی رو در پذیرش انجام بدید."

وقتی رفتگر به قسمت پذیرش مراجعه کرد.سپس به او گفتند:" باید اول هزینه ها رو پرداخت کنی تا کارهای احیاء اتاق عمل انجام بشه."

سپس رفتگر با رنگی پریده و خسته فریاد زد:" این بچه ی من نیست.یه ماشین از خدا بی خبر جلوی مدرسه بهش زد و رفت و من هم از روی انسانیت آوردمش.

درمانش کنید تا خانواده ش بیاند."

در همان لحظه بود که دکتر اتاق عمل از آنجا عبور کرد و به مرد گفتند این دکتر است و موافقت او را بگیر.

رفتگر خیلی دلشکسته شد و با همان حالت به سمت دکتر دوید تا به او رسید.ماجرا را برای او تعریف کرد.

به دکتر گفت که بچه اش نیست و دختربچه هم به سختی بر روی تخت بیمارستان نفس می زد و حال بدی داشت.

دکتر نگاهی سرد به رفتگر کرد و با همان حالت به او گفت که هیچ کاری ازدستش برنمی آید و قانون بیمارستان است و باید هزینه را به طور کامل پرداخت کند تا کارهای درمان انجام شود.

دکتر حتی به دختربچه نگاه هم نکرد و او را نادیده گرفت.دختربچه با همان شرایط بد بر روی تخت بیمارستان بود.

رفتگر بسیار دلشکسته تر از قبل شد و همچنان به دکتر نگاه می کرد که بی اعتنا و سرد می رفت.

صبح روز بعد دکتر به بیمارستان نیامد و از او خبری نبود.او همان روز دخترش را ازدست داده بود...

دیدگاه خود را بنویسید

icon news