کد خبر: ۲۳۳۴۹
تاریخ انتشار:۱۶ آبان ۱۳۹۷ - ۱۴:۲۸
مصائب شهدا کربلا تا هنگام شهادت امام حسین(ع)

یاری طلبی امام،و نمونه ها

حضرت امام حسین(ع) در مسیر راه،مردم و سران قوم را به یاری خود می طلبیدند،در این راستا برخی سفیدرو و عاقبت به خیر می شدند،و برخی دیگر سیه رو و سیه بخت می گشتند،در اینجا به ذکر سه نمونه می پردازیم:

سردار پشیمان و سیه بخت

امام حسین(ع) با یاران خود وقتی که به منزلگاه قصر بنی مقاتل رسیدند در آن جا فرود آمدند،امام حسین(ع) نگاه کردند و دیدند خیمه ای در بیابان برپا شده و در کنار آن اسبی ایستاده و نیزه ای به زمین کوبیده شده است،از صاحب آن خیمه پرسیدند،گفتند: این خیمه مال "عبیدالله بن حر جعفی "است،امام یکی از فامیل های او به نام حجاج بن مسروق را نزد عبیدالله فرستادند تا او را دعوت به یاری کنند،حجاج نزد او رفت و جریان ورود حضرت امام حسین(ع) را به او گفت و ادامه داد:اگر به عنوان دفاع از حریم امام حسین(ع)با دشمن بجنگی،به پاداش آن می رسی و اگر در این راه کشته شوی به مقام شهادت،نائل می گردی،عبیدالله گفت:سوگند به خدا از کوفه بیرون نیامدم مگر به خاطر بسیاری دشمن،که همه مهیای جنگ با حسین(ع) شده اند و شیعیان او را تنها گذاشته اند،دانستم که امام حسین(ع) را می کشند و من توان یاری او را ندارم،دوست ندارم که نه من او را ببینم و نه او مرا ببیند.

حجاج به سوی امام حسین(ع) بازگشت و جریان را گفت،امام حسین(ع) با گروهی از بستگان و یاران خاصش نزد عبیدالله رفتند و احترام شایانی به امام کرد و حضرت امام حسین(ع) را در خیمه ی خود در صدر مجلس نشانید و می گفت:من تاکنون شخصی زیباتر و چشمگیرتر از حسین(ع) ندیده ام و برای هیچ کس همچون حسین(ع) دلم نسوخت که همراه عده ای زن و بچه حرکت می کرد و به ریش امام نگاه کردم،گویی همچون پر کلاغ سیاه بود،گفتم سیاه است یا رنگ کرده ای؟

فرمود:ای پسر حر پیری بر من شتاب کرده است،فهمیدم که آن حضرت محاسنش را رنگ کرده است،بعد از آرام گرفتن مجلس،امام پس از حمد و ثنا فرمود:ای عبیدالله بن حر،همشهریان شما(مردم کوفه)برای من نامه نوشته اند که همگی اجتماع بر یاری من نموده اند،و از من تقاضای رفتن به سوی آن ها نموده اند و اینک می بینم ورق برگشته است و بر گردن تو گناهان بسیار می باشد،آیا می خواهی توبه کنی و در پرتو آن گناهانت محو گردد؟

عبیدالله گفت:آن توبه چیست؟

امام حسین(ع) فرمودند:آن توبه،یاری پسر دختر پیامبر تو،و جنگ با دشمن همراه او است.

عبیدالله گفت:سوگند به خدا می دانم که هرکس همراه تو باشد در آخرت خوشبخت است،ولی امید چنین توفیقی ندارم تا برای تو کاری انجام دهم،و در کوفه یاری برای تو نمانده است،اما اسبی دارم که سوگند به خدا با این اسب هیچ کس را دنبال نکردم مگر این که او را گرفتم،و هیچ کس مرا دنبال نکرد مگر این که به من نرسید،این اسب مال شما باشد.

حضرت امام حسین(ع) از او مایوس شد و به او فرمودند:وقتی تو از ایثار جانت در راه ما دریغ داری ما نه نیازی به اسب تو داریم و نه به خودت.

"و من افراد گمراه را بازوی خود قرار نمی دهم."

و من تو را نصیحت می کنم،و اگر نمی خواهی صدای ما را بشنوی و در جنگ ما شرکت کنی،اختیار با خودت هست،ولی بدان هرکس که ندای ما را بشنود ولی به یاری ما نشتابد،خداوند مهربان او را بر دوزخ می افکند.

عبیدالله در این لحظات حساس نتوانست از دنیا دل بکند و به حضرت امام حسین (ع) بپیوندد ولی بعدها اظهار پشیمانی می کرد و حسرت می برد که چرا به یاری حضرت امام حسین(ع) نرفت،اما چه سود که فرصت ازدست رفت،و سیه بختی برای او ماند.